تبليغاتX
 خـــــو رشيــــــد مــــــن

من هميشه با سه واژه زندگی کرده‌ام

راهها رفته‌ايم

بازي‌ها کرده‌ایم:                                                        

                     درخت

                     پرنده

                     آسمان

 من هميشه در آرزوی واژه‌های ديگر بوده ام

به مادرم می‌گفتم:

                        از بازار واژه بخريد

                        مگر سبدتان جا ندارد

می‌گفت:

           با همين سه واژه زندگی کن

           با هم صحبت کنيد

           با هم فال بگيريد

           کم داشتن واژه فقر نيست.

 

من مي‌دانستم که فقر مداد رنگی نداشتن

                                    بيشتر از فقر کم واژگی‌ست.

 

*

 

وقتی با درخت بودم

پرنده می‌گفت:

                 درخت را بايد با رنگ سبز نوشت

                 تا من آرزوی پرواز کنم.

 

من درخت را فقط با مداد زرد می‌توانستم بنويسم

-تنها مدادی که داشتم-

و پرنده در زردی

واژه‌ی درخت را پاييزی می‌ديد و

                                        قهر می کرد.

 

*

 

صبح امروز به مادرم گفتم:

                                 برای احمد رضا مداد رنگی بخريد

مادرم خنديد:

                 درد شما را واژه دوا می‌کند.

يک روز مادرم  واژه‌ی «بوته» را از بازار برايم خريد

چشمانش بسته بود

مرا صدا زد و بوته را از ميان زرورق‌های مهربان بيرون آورد.

پولک بر آن نشانده بودند

 

پرنده که در کنار قفس پرنده قصه می‌گفت

بوته را که ديد پريد و روی آن نشست.

درخت از مدرسه رسيد

کيفش را به گوشه انداخت

به بوته سلام کرد

اما بوته جوابی نداد

 

پرنده هراسناک به درخت و بوته انديشيد

درخت به کوچه رفت تا با بچه‌ها بازی کند

 

واژه ی درخت که از کوچه آمد

پرنده نشسته بود و می‌گريست

به درخت گفت:

با رنگ زرد و سبز آشتی هستم.

 

*

 

با آخرين سبد

واژه‌های تاريخ و ديگران

خواهد رسيد.

 


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


قطره اشک

قطره اشک

يک قطره اشک دل افسرده

در گوشه چشمم لنگر انداخته است

و هيچ خيال فرو ريختن ندارد ...

 

فکر مي کنم شايد دلش شکسته است

از اينکه همه ي آن اشک ها با آهنگ مردند ! ...

ولي او بايد در دامن سکوت

بدون هيچگونه تشريفات بميرد ...

دلم ... دلم هيچ نمي خواهد

که قلب آخرين قطره اشک  دل شوريده ام را بشکنم ...

 

با دستمال سپيدم که تنها يادگار اوست آهسته پاکش مي کنم ...

آن وقت .. آن وقت هيچ : جنون ! جنون مرگ

مرگ عشق ناتمامي که همانطور ناتمام ماند ...

با اشک گمشده در دستمال سپيدم حرف مي زنم


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


من و تو

 

قصه ي من و تو
و شاپرك كوچك خيالم
كه بي تو دمي بال نمي زند
ميان من و تو
انبوه خاطرات
لحظه هايم را به سان خوشبختي در مي نوردد
و موهبتي كه از تو برايم جاودان است
قطره اشكي است كه در فراقت
سوسويه چشمانم را جان دوباره مي دهد
نواي دلنشين نفسهايت
آهنگي از جنون عشق را برايم مي نوازد
من مي مانم و دلتنگي
و عشقي كه ميان من و تو فاصله را از ميان بر مي دارد
و هزاران لحظاتي كه در ذهنم مي گويم دوستت دارم
هجوم خيالت بادبادكي را كه ساليان دراز با خاطرت
كنج خلوت دلم كز كرده بود
به پرواز در مي آيد
و اين دستانم رمقي مي گيرد كه بتوانم به آغوشم كشم
تن نحيف و آرامي را كه با حضورش زندگي را معنا دهم
و باز اين دلم اسير شيداي نگاهت
يك ريز بهانه ي با تو بودن را دارد
سكوتم و ساعت شمباده داري كه فاصله را برايم ديكته مي كند
و زماني را كه من بي تو چقدر تنهايم!
خالق زيباترين احساسم براي تو
آوائي است از وجودت كه مدام ذهنم را نوازش ميدهد
و اين بار من هستم
كه تو را مي خوانم مهر بان دوستت دارم


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت


خانه ي دوست کجاست؟

خانه ي دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسيد سوار،
آسمان مکثي کرد.
رهگذر شاخه ي نوري که به لب داشت ،
به تاريکي شن ها بخشيد.
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت ،
کوچه باغي است که از خواب خدا سبز تر است.
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ،
سر به در مي آورد.
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني،
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد.
و در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:
کودکي مي بيني
رفته از کاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور،
و از او مي پرسي:
خانه ي دوست کجاست؟


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت


خانه دوس کجاست؟؟؟؟

 

 خانه ی دوست کجاست؟

 

در فلق بود که پرسید سوار،

 

    آسمان مکثی کرد.

 

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت ،

 

    به تاریکی شن ها بخشید.

 

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

    نرسیده به درخت ،

 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است.

 

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

 

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ،

   

  سر به در می آورد.

 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

 

دو قدم مانده به گل،

 

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

 

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 

و در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

 

کودکی می بینی

 

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور،

 

و از او می پرسی:

 

خانه ی دوست کجاست؟


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن


 

هرچند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود

اما هیچ گاه دستش به ابر ها و خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت


بی توم...برگرد

همه شب !

ماه به من می خندد

ریش می شود دلم  از سنگ دلی

اما من خوب مي دانم

ما جور بدي به هم محتاجيم

                       تا هميشه !!


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


برای تو....


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


برای تو....


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


تمنای عشق

هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است

هر کس به سوی قبله ی خود رو به نیاز است

هر کس به زبان دل خود زمزمه ساز است

با عشق درآمیخته در راز و نیاز است

ای جان من تو جانان من تو

در مذهب عشق ایمان من تو

هیهات که کوتاه شود با رفتن جانت

این دست تمنا که به سوی تو دراز است

هر که در عشق تو گم شد از تو پیدا می شود

قطره ی ناقابل دل از تو دریا می شود

دستی که به درگاه خدا بسته پر عشق

کوتاه نبینید که  این قصه  دراز است

خا صیت عشق می جوشد از تو

دل رنگ اتش می پوید از تو

هر گوشه این خاک که دلسوخته ای  هست

از دولت عشق تو در می کده باز است


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


برای تو....


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟

گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟

 گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد.

 هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين

 هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم .....


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت


به یاد من باش

کلبه تنهایی


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت


برای تو مینویسم

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
           بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
 
            

 


وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .

اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه

 لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره...

 


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست

داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     


گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

 


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


عشقم تویی...

love

                                               

                                 


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به خورشید عشقم

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتـر  مث اون حرفی که نـاگـفـته می مونه دم آخـر

 

تو مث بـارون عشـقی، توی تـنهایـی شاعـر  توهمون آبی که رسمه، بریزن پشت مسافـر

 

 

مث برق دوتا چشمی،توی یه قـاب شـکسـته مث پروازواسه قـلبی، که یکی بالـهاشو بسته

 

مث اون مهـمـون خوبی، کـه میاد آخرهـفـته  مث اون حرفـی که از یـاد در و پنجـره رفته

 

 

 

تو مث چشمه ی آبی، واسه تشنه، تو بیابون مث یه آشنا توغربت، واسه یه عاشق مجنون

 

تو مـث یه سـرپـناهی، واسـه عـابـر غریــبه  مث چـشمای قشنگی که تو حسرت یه سـیـبه

 

 

 

تقدیم به خورشید آسمونم


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


بوسه

مي دوني انسان با سه بوسه تکميل مي شود و اين سه بوسه شرايطي دارد که خدا به آنها داده

 است ولي دومي قانوني ندارد


بوسه اول : بوسه مادر که با آن پابه عرصه خاکي کي گذارد


بوسه دوم : بوسه عشق است که با آن عمري زندگي مي کند


بوسه سوم : بوسه مرگ که با آن پا به دنياي ديگري مي گذارد


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت


سهراب سپهری

 

قایقی خواهم ساخت

        خواهم انداخت به آب

 

                دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

 

                                قهرمانان را بیدار کند.

 

 قایقی از تور تهی

 

        و دل از آرزوی مروارید    

 

                همچنان خواهم راند


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 7:58 موضوع | لینک ثابت


دخترم باتوسخن میگویم.

 

 

                            

دخترم با تو سخن میگویم

 

دخترم با تو سخن میگویم

 

گوش کن با تو سخن میگویم

 

زندگی در نگهم گلزاریست

 

و تو با قامت چون نیلوفر

 

شاخه ی پر گل این گلزاری

 

من در اندام تو یک خرمن گل میبینم

 

گل گیسو گل لبها گل لبخند شباب

 

من به چشمان تو گل های فراوان دیدم

 

گل عفت گل صدرنگ امید

 

گل فردای بزرگ گل فردای سپید

 

می خرامی و تو را مینگرم

 

چشم تو آیینه ی روشن دنیای من است

 

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

 

دیده بگشا و در اندیشه ی گل چینان باش

 

همه گلچین گل امروزند

 

همه هستی سوزند

 

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

 

آنکه گرد همه گلها به هوس میچرخد

 

بلبل عاشق نیست

 

بلکه گلچین سیه کرداریست

 

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

 

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک

 

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

 

تو گل شاداب منی

 

به ره باد مرو/غافل از باغ مشو

 

ای گل صد پر من با تو در پرده سخن میگویم

 

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

 

گل پژمرده نخندد بر شاخ

 

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

 

دخترم با تو سخن میگویم

 

تو که تک گوهر دنیای منی

 

دل به لبخند حرامی مسپار

 

دخترم ای همه ی هستی من

 

تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی...

 


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 7:57 موضوع | لینک ثابت


دست خودم نیست

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی


 

نوشته شده توسط محـــمد پســـابنــــدر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting